بارونی

وقتي بارون مياد زمين خيس ميشه . دل من بارون رو خيلي دوست داره چون قشنگه.بارون منو آروم ميكنه ميتونم اون موقع راحت نفس بكشم .زيره بارون را ه رفتنو تنها با خودت حرف زدن يه نعمته .خداي بزرگ ما اونقدر مارو دوست داره كه بارون رو برامون ميفرسته تا بتونيم با همه آرامشش زندگي كنيم و با همه قشنگيش عشق بازي كنيم . ميخوام بنويسم اما نميدونم چرا يه چيزي نميذاره خودم باشم يه مانعي اين وسط منو آزار ميده .تا حالا شايد خيلي وقتها شده مه خواستم تو نوشته هام فرياد بزنم داد بزنم هوار بزنم اما نميتونم اين دله نامرد منو خسته كرده همش بايد بريزم تو خودم همش خفه بشم آخه بابا منم آدمم چرا پس نميتونم مثل بقيه حرف بزنم كاش لال ميشدم لا اقل اون موقع غصه نميخوردم كه جرا نميتونم حرف دلم رو بزنم.آخ كه چه حال و هوايي داره وقتي آدم اين دل صاب مردش ميگيره  آخ كه چه حال و هوايي داره وقتي آدم ميخواد گريه كنه ولي نميتونه . تمركز ندارم اما به خودم قول دادم كه بنويسم از دامون جديد. داموني كه گذشتشو خودشو همه چيزشو گم كرده .من همون دامون رو ميخوام .هموني داموني كه شبها تا صبح به دور از هر آشفتگي روحي ساعتها با خداي خودش تنها بود همون داموني
كه تنها ولي عاشق بود .باي 

  
نویسنده : دامون ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢