پایان

ادامه پست قبلی ......

مدتی گذشت تا بدان جا که خیانتهای من برای فرشته کوچولو رو شد ـ

میدونید اینقدر براش سخت و غیر قابل باور بود که فقط خدا میتونه بفهمه چی کشیده بود  تو

اون زمان وقتی خیلی از برنامه های من براش رو شد

تو زمانی که روز و شب به من فکر میکرد تو زمانی که از من دور بود و برای چند دقیقه حرف زدن

باهام به هزار یک کار دست میزد من با یه دختر دیگه بودم و تو فکر دیگری بودم .

میدونم من اونقدر ...........

 نمیدونم به خودم باید چی بگم و چه جوری خودم رو قصاص کنم برای روزهایی که اونقدر ساده

و بی تفاوت .....

آری .

اون فهمید که دامونش . عشقش بهش خیانت کرده بود اما اعتراضی نکرد و باز هم سکوت کرد و

گفت : دامون چون دوستت دارم آزادی که هر جوری دست داری تصمیم بگیری و عمل کنی .

بذارید این نکته رو هم بگم چون من اهل تعارف و دوزو کلک نیستم هیچ وقت .

من قبل از همه این برنامه ها بهش گفته بودم که دامون آدمی نیست که خودش رو متعهد به

دختری بدونه و برای انجام هر کاری به دوست دخترش بخواد گزارش بده  ..

من گفته بودم که میخوام آزاد باشم و هر طور که دوست دارم تصمیم بگیرم و عمل کنم  و او هم

پذیرفت .

نمیدونم چرا به اون سادگی پذیرفت اما به گفته خودش میترسید اگر اعتراض کنه من رو از دست بده .

حرفش رو قبول دارم چه بسا که همین طور هم میشد .

اما یکبار مردن بهتر از یک عمر با خفت و خاری زندگی کردن است .

نمیخوام بگم که او با این کار تن به خفت داده بود  .

نه .

 قصد من این نیست .

منظور من اینست که بعضی اوقات انسان باید برای تسکین دلش هم که شده دل رو به دریا بزنه

و بجنگه با سیاهی ها نه اینکه بترسه از نتیجه کار  .

گذشت و گذشت تا بدان جا رسیدیم که دامون تمام محبت ها و خوبیهای فرشته کوچولو رو

نادیده میگرفت یا بی اهمیت از کنارشون رد میشد یا اینکه حس میکرد و میفهمید اما هیچی به

روی خودش نمیاورد ( که این آخری درسته ) آیا شما اگه جای اون دختر بودید و بعد از ۲ سال

خدمت . ۲ سال از خودگذشتگی . ۲ سال صبر و تحمل . ۲ سال تحمل همه فشار های عصبی .

۲ سال جنگ و جدال با خودتون و با خداتون  خسته نمی شدید ؟ و راهتون رو با دیگری آغاز

نمیکردید ؟

اما او این کار رو نکرد و توی حتا جهنمی ترین ثانیه ها خم به ابرو نیاورد و باز هم با دلش گفت :

دامون دوستت دارم . دامون تو تنها رویای زنده زندگی من هستی !

کاش لیاقت اون همه محبت رو داشتی دامون . کاش زودتر از اینها پی میبردی که بالهای نازک و

قشنگ این فرشته رو زخمی کردی و به فکر مرهمی میبودی برای درمان اون زخمها .

اما توی احمق هیچ وقت نخواستی بفهمی که دختری به مظلومیت او چقدر توی این دو سال

خورد شد و تو این کار رو با او کردی ( چقدر دیر ما آدما به خودمون میایم  . چقدر دیر میفهمیم که

چه کردیم با خود و دیگری )

به قول سیاوش با نوک خنجر رو درخت زنده باد درخت نوشتیم

میدونید اینقدر این داستان تلخ و طولانیست که به قول خودم و خودش میشه از این ۲ سال یه

فیلم نامه نوشت که اشک هر کسی رو دربیاره حتا بی دل ترینها .

شما هیچ نمیدانید فقط چنتا مورد کوچولو رو براتون غیر مستقیم باز کردم اونم نه برای شما برای

دل صاب مرده خودم تا شاید اینجوری آروم تر بشم .

من میخوام بهتون بگم اگه میخواین خیانت نبینین خیانت نکنید .

قدر با هم بودن ها رو بدونید .

میدونم از ۱۰۰۰ دختر یکیش میشه مثل عشق من . اما بیاییم به محبت و عشق

احترام بگذاریم و دل معصومی را بی پناه و آزرده نکنیم .

  
نویسنده : دامون ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥